انه تولد اغاز استنه مرگ پایان اگرجز ایند فکر می کردم لب زهراگین مرگ را می بوسیدم وخویشتن را ازاین عذاب جانکاه می رهاندم بیم دارم جسم بمیرد و روحم هم چنان باز وبه بازوی رنج در برزخ جاویدان بماندبرزخی که در ان جا صدایم را خواهی شنید ونه دستم را به یاری توانی گرفت ا ز مرگ حراسی ندارم که هر دم چراغ نیمه سردم خاموش شود اما برای این سوا ل پاسخی نمی یابم کهبا مرگ من کدام نقش تقدیرتغییر خواهدکرد ارمان طلایی ام خوشبختی توست
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 9:56  توسط بیتا
|
