لحظه ی به تـو رسـیـدن یه تــولد دوبـــاره س
شهر چشم تو رو داشتن یه غروب پرستاره س
خواستن دستــای گرمت مثل ماجرا می مونه
برق المــاسای چشــمت مثل کیمیا می مونه
اگه تو قسمت من شی می زنم یه رنگه تازه
اسم من کنار اسمت قصرخوشبختی می سازه
زیر چتر لمس دستات میشه تا خدا رها شد
می شه رفت تا آسمونا شاید اون بالا خدا شد
بــا تـو غم رنگی نـداره زندگی شهر فرنگه
از تو قلعه ی نگــاهت رنگ غصه ام قشنگـه
سهم هرکسی که باشی خوش بحال روزگارش
پایـیـز و زمستوناشم میشه هم رنگ بهارش
شعله ي آتیش چشمات یه چراغونی زیباست
لحظه ی به تو رسیدن بهترین لحظه ی دنیاست
بــا یـه لبخند طلائیت همه ی دنیــا می لرزه
آرزوی تو رو داشتن به همه دنیا می ارزه
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 10:59  توسط بیتا
|
به یاد گل نرگس باید گریست آنها به خاطر او شب تا سپیده به انتظار او نشسته اند تا دلبر از سفر آید
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 9:43  توسط بیتا
|
به یاد گل نرگس باید گریست آنها به خاطر او شب تا سپیده به انتظار او نشسته اند تا دلبر از سفر آید
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 9:43  توسط بیتا
|
به یاد گل نرگس باید گریست آنها به خاطر او شب تا سپیده به انتظار او نشسته اند تا دلبر از سفر آید
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 9:43  توسط بیتا
|
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 9:43  توسط بیتا
|
انه تولد اغاز استنه مرگ پایان اگرجز ایند فکر می کردم لب زهراگین مرگ را می بوسیدم وخویشتن را ازاین عذاب جانکاه می رهاندم بیم دارم جسم بمیرد و روحم هم چنان باز وبه بازوی رنج در برزخ جاویدان بماندبرزخی که در ان جا صدایم را خواهی شنید ونه دستم را به یاری توانی گرفت ا ز مرگ حراسی ندارم که هر دم چراغ نیمه سردم خاموش شود اما برای این سوا ل پاسخی نمی یابم کهبا مرگ من کدام نقش تقدیرتغییر خواهدکرد ارمان طلایی ام خوشبختی توست
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 9:56  توسط بیتا
|
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 8:42  توسط بیتا
|
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 8:39  توسط بیتا
|
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 8:17  توسط بیتا
|
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 8:17  توسط بیتا
|